پارت پنجاه و هفتم :


اردبیل- شهریور 1367
خبر آمده بود که سردار به زودی برای مرخصی خواهد آمد. همه در تکاپو بودند تا هفت ماه دور از خانه و خانواده بودن او را در سه روز جبران کنند. ننه کوکب از تیر و مرداد برایش دوشاب (شیره‌ی انگور) آماده کرده و کنار گذاشته بود. قرار بود مهران و صدیقه از دکتری که در تهران آب پاکی را روی دستشان ریخته و خبر از لم یذرع بودن رحم صدیقه داده‌، حرفی به میان نیاورند. مریم گردوها را به

مطالعه‌ی این پارت حدودا ۴ دقیقه زمان میبرد.

این پارت ۳۵۷ روز پیش تقدیم شما شده است.
نظر خود را ارسال کنید
برای اینکه بتوانید نظر خود را ارسال کنید، لازم است ابتدا وارد حساب کاربری خود در سایت شوید. همچنین می‌توانید اپلیکیشن «دنیای رمان» را روی گوشی خود نصب کنید و از داخل اپلیکیشن، نظر خود را ثبت کنید.
آخرین نظرات ارسال شده
  • پرنیا

    2

    من واقعا واسه این عشقی که انقد قشنگ و بی ریا بوده دلم خیلی میسوزه

    ۱۰ ماه پیش
  • فاطمه اصغری | نویسنده رمان

    حیفش کردن.💔

    ۱۰ ماه پیش
  • مریم

    2

    افروز بیچاره خدا میدونه چه بلایی سرش اومده که از سردار جداشده وقتی هردوتا عاشق هم بودن خدا لعنتت کنه عباد

    ۱۲ ماه پیش
  • فاطمه اصغری | نویسنده رمان

    افروز مجبور به تحمل چیزایی شده که خارج از اراده و اختیار خودش بوده.💔💔

    ۱۲ ماه پیش
  • زهرا

    1

    واقعا دلم براسادگی وخانمی افروز سوخت به باد دادن تمام آمال وآرزوهای یه انسان چقدر بی رحمی به نظرم هربلایی سرعباد بیاد حقشه

    ۱۲ ماه پیش
  • فاطمه اصغری | نویسنده رمان

    دقیقا. افروز طفلک...💔💔💔

    ۱۲ ماه پیش
  • راز

    1

    عالی بود بانوی خوش قلم

    ۱۲ ماه پیش
  • فاطمه اصغری | نویسنده رمان

    زنده باشید عزیزدلم.❤️

    ۱۲ ماه پیش
  • م.ر

    0

    اخ چه عشق سوزناکی🥲

    ۱۲ ماه پیش
  • فاطمه اصغری | نویسنده رمان

    💔💔

    ۱۲ ماه پیش
کپی شد!